محمد على مجاهدى

224

كاروان شعر عاشورايى ( فارسي )

برخاست صرصرى ز نفاق تو در جهان * گلهاى بوستان نبى را به باد داد آن كس كه آب بست همى اهل بيت را * در حلق‌شان به خنجر كين چشمه‌ها گشاد ! از تندباد جور تو اى مايهء فساد ! * آزاده سرو باغ امامت ز پا فتاد چشم شفاعتت ز كه باشد به روز حشر ؟ * فرياد مصطفى چو برآيد براى داد ترسم در آتش تو ، بسوزند عالمى * چون گرم انتقام شود داور عباد آه اين چه آتش‌ست كه جور تو برفروخت ؟ * افروخت آتشى كه جهان را به ناله سوخت هركس ز پاى تا سر اين داستان گذشت * از جان خويش سير شد و ، از جهان گذشت اين قصه ، كس تمام شنيدن نمىتوان * آيا به خاندان نبوت چسان گذشت يك جا به خاك اين همه گل هيچ گه نريخت * چندان كه بر زمانه بهار و خزان گذشت نم در جگر نماند فلك را ، ز بس گريست * فرياد العطش چو ز هفت آسمان گذشت در خون تپيد پيكر فرزند مرتضى * اى جان ! برآ كه كار ز آه و فغان گذشت تنها مگو به آل نبى رفت اين ستم * از اين عزا ببين كه چه بر انس و جان گذشت سهل است با عزاى جوانان اهل بيت * از روزگار هرچه به پير و جوان گذشت ديگر ز درد ساكن بيت الحزن مگو * بنگر چها ز جور بر آن خاندان گذشت كس اين ثبات و صبر ز ايوب كى شنيد ؟ * اين حزن بىزوال به ايوب كى رسيد ؟ اى دل ! جهان ز گريه چو درياى خون نگر * ديدى درون سينهء ما را ، برون نگر بشكاف سينهء من و بنگر كه حال چيست ؟ * گاهى برون نظر كن و گاهى درون نگر با آل مصطفى بنگر كيد آسمان * افسانه‌اى ز ما نشنيدى ، فسون نگر در حلقه حلقهء ثقلين ، اين عزا ببين * از جن و انس ، شور ملايك فزون نگر ارواح قدس را كه بند آشناى غم * از جاى رفته پاى ثبات و سكون نگر وارونه‌كارىِ فلك كج‌مدار بين * افعال زشت او همگى واژگون نگر